نمی دونم از کجا باید شروع کنم ولی بالاخره باید از یک جایی شروع بشه!ماجرا از یک اشنایی شروع شد اشنایی حتی یه ذره بش تمایل نداشتم و چی شد که اتفاق افتاد بماند...بعد از گذشت چند روزمتوجه یک مطلبی شدم پست ها و تکست های غم گین و حسرت اور وقتی دلیلش رو پرسیدم موضوع تازه ایی رو فهمیدم ماجرای دوتا تجربه ی تلخ یا به زبون خودمون همون شکست عشقی بعد از شنیدنش خیلی تو فکر فرو رفتم و از پریشون حالی ایکه ایشون بهش تظاهر می کردن واقعا متاثر شدم به طوریکه لحظه ایی نبود که یاد این موضوع بیفتم و ناراحت نشم تقریبا 3 ماه گذشت یک روزی که داشتم مثل همه روزا با اشون چت می کردم شاید یکم راحتر یا صمیمی تر بردارم متوجه شد و این باعث به وجود امدن یک سو تفاهم خیلی خیلی بزرگ شد روز های بدم شروع شد محروم شدن از اینترنت برای منکه وابستگی خیلی شدید به فضای مجازی پیدا کرده یودم و از همه بدتر قضاوت بیرحمانه و غلط در مورد من
خلاصه می کنم 3 ماه بعد هم گذشت من به طور خیلی معجزه اسا و اتفاقی به نت دسترسی پیدا کردم دوباره همه چیز شد مثل روال سابق با این تفاوت که این بار هیچکس نمی دونست من اینترنت دارم...تازه یک ذره حالم بهتر شده بود که یک اتفاق جدیدی شروع به شکل گرفتن کرد باز هم یک اشنایی جدید بین ایشون و چند دوست تازه که یکم بعد بین ماهم این دوستی اتفاق افتاد از همون ابتدا متوجه رابطه ایی که هر روز گرم ترو صمیمی تر میشد شدم احساس خوبی نداشتم از این کسی منو احق فرض بکنه واقعا متنفربودم یک ماه گذشت و من با وجود همون احساس بد به خودم میگفتم به من ربطی نداره اما واقعا دیگه تحملش سخت شده بود تصمیم گرفتم با حفظ شخصیت خودم حذف دوستی بزنم تا همه چیز تموم بشه این اتفاق در طول یک ماه دوبار تکرار شد و هر 2 بار ایشون همه چیز رو منکر شدن حتی دفعه ی دوم خیلی صریح گفتم اگر بین شما رابطه خاصی هست خواهش می کنم بگین من ادم خیلی منطقی هستم و از اینکه کسی منو احمق فرض کنه یا فکر کنه نمی فهمم واقعا متنفرم (خداروشاهد میگیرم که این حرفارو زدم اون هم نه یک بار ...قسم و ایه که نه شما اشتباه می کنین و بین ما هیچ چیز خاصی نیست با اینکه مطمین بودم ولی ساکت شدم دیگه چیزی نگفتم...یک ماه دیگ هم گذشت و تقریبا هیچ حرف دیگه ایی بین ما ردو بدل نشد ایشون دیگه روزها هم انلاین نمی شدند و شبا با دوستانشون همزمان انلاین می شدند واینکه این وسطا چه اتفاقایی دیگه ایی افتاد هم خلاصه...
تا این که یک روز ایشون اومدند و برای من پیام گذاشتند که هرچیزی بین ما بوده تموم شده...جمله ی احمقانه بود من هم براش گریه کردم هم کلی بهش خندیدم...در جواب گفتم چیزی نبوده که بخواد تموم بشه
همون چیزی که ازش میترسیدم بازی خوردن احمق شدن خورد شدن شخصیتت اونجا بازم پرسیدم از رابطه ایی که بادوستم داشتن ولی بازم منکرشدن..فردای اون روز ایشون حذف عضویت زدن همون روز دوستم اومد و به شوخی بهم پیام داد بالاخره اونی هم که ازش بدت می اومد رفت... این جا بود که دیگه حدس هام به یقین تبدیل شدن وقتی همون سوال تکراری رو این باز ازدوستم پرسیدم و با تاییدش روبرو شدم انگار یک پارج اب سر ریختن روم...اون شب تا خود صبح نخوابیدم و برای خودم گریه کردم مثل اینکه اون شب همون حرفایی رو که به من زده بودن به دوستم هم زده بودن روز بعدش کلی گلایه کردم به دوستم که چرا به من نگفتی و ...قبول دارم شاید تند برخورد کردم و دوستمو از خودم رنجوندم اون روزها اونقدر حالم بد بود که اصلا متوجه دوستم که انگاری دلش رو شکسته بودم نشدم.. یادم نمیاد چقدر گذشت ولی خیلی زود ایشون دوباره برگشتن کلوب چند روز اول تصمیم داشتم که هیچی نگم و اصلا به روی خودم نیارم ولی دیدم واقعا تحملش رو ندارم درخواست دوستی فرستادم وختی تایید شد پیام دادم جوابی که گرفتم این بود اصلا متوجه منظورتون نمیشم ...نمی دونم هم چه کاری با اون بنده خدا کردین که هرچی از دهنش در اومده برا من نوشته فرستاده لطفا سعی نکنید کسی رو اذیت کنید اذیت کردن بقیه کار خیلی بدیه این حرفا اتیشم زد و اونجا تازه فهمیدم که چه کاری کردم و با حرفام یا بیشتر همون درد دل همام دوستمو خیلی ازار دادم گفتم اگر حرفی زدم ازروی ناراحتی و گلایه بوده فک نمی کردم حرفام رو به شما بگه بهشون گفتم من شما رو به خاطر اون همه دروغ نمی بخشم امیدوارم خدا خودش جوابتون رو بده
ایشون گفتن مهم نیست نبخشید خدا به بخشش شما کاری نداره...
این جا بود واقعا به مرز جنون رسیدم روز و شب یا گریه می کردم یا تو فکر بودم این که هم بهت توهین کنن هم شخصیننو خورد کنن بعد به جای عذر خواهی بگن مهم تیست نبخش و ازت طلبکار باشن واقعا برام سخت بود از همه بدتر عذاب وجدانی که داشتم که چرا دوستمو ناراحت کردم چرا نتونستم خودمو کنترل کنم خدا میدونه چقدر برای این موضوع گریه کردم...رفتم پی وی دوستم کلی عذر خواهی کردم ازش خواستم اگه دلش رو شکوندم ببخشم...جزیات اتفاقاتی رو که افتاد چون خیلی زیادن خلاصه می کنم اما همین
قدر که وقتی فهمیدم من از اون دوتا رابطه های عشقی قبلیشون برای دوستم گفتن کلی حرف پشت من زدن که با کلی اصرار از دوستم شنیدم حرف هایی که هر وخت یادش می افتم...و ازهمه بدتر که همه چیز هم منکر شدن و گفتن اون دوتا داستان هایی که برا من تعریف کردن همش دروغ و غیر واقعی بوده وقتی هم رفتم پیجشون دیدم کل تاریخچه پیجو پاک کردن و از اون همه پست و فریاد یک دونه هم نبود تا شاهد حرفای من باشه و شاید ازهمه ی اینا بدتر این بود که فهمیدم کسی که مدت زیادی من باش حرف میزدم به عنوان خواهر این اقا در واقع خودشون بودن که با یک ایدی خانم می اومدن ...ماجرای این خواهر اونقدر مفصله که واقعا اینجا نمی گنجهه خواهری که 24 ساعت در موردش با من حرف میزدن و ازش تعریف می کردن و وجود اون هم منکر شدن و من وقتی از دوستم شنیدم که ایشون میگن خواهری هم در کار نیست واقعا دیگه روانی شدم...حتی یک لحظه هم اروم نبودم ....حتی لحظه هم نبود که تو فکر نباشم این اتفاقا هعی توذهنم تکرار نشه هعی به خودم لعنت نفرستم که خاک برسرت چرا چرا اجازه دادی این طوری باهت رفتار شه این طوری مسخرت کنن این طوری بازیت بدن چیز دیگهایی هم که خیلی اذیتم میکردم اعتماد از ذست رفته ی خانوادم بود که مقصرش رو ایشون میدونستم شرح اینکه چی به من گذشت واقعا برای خودم سخته ...شاید از نظر خیلیا این مسیله و اتفاق هایی که افتاد اونقدرمهم نباشه ولی برای من سنگین تموم شد من ادمی همیشه سرم تو لاک خودم بود هیچ وقت تجربه ی این اتفاقا این حرفا رو نداشتم من ادمی بودم که از این طور دوستی یا رابطه ها متنفر بودم قراری هم بر داشتن رابطه ایی خاصی یا یه جور دوستی نبود یک اشنایی مسخره ی مجاری بود که با اصرار و اکراه قبولش کردم و همون اشتباه کافی بود تا زندگی واقعی من نابود بشه سخت بود اینکه کسی هم نباشه که براش تعریف کنم به کعبه ایی که زیارت کردم روزی نبود که بهش فکر نکنم که غصه نخورم که خودمو سرزنش نکنم...تو مهم ترین سال زندگیم سال کنکورم...نابود شدم نمی دونم تو روانشناسی بهش چی میگن ولی من بش میگم خود درگیری شخصیتی
جنگ اعصاب اینکه از خودت به خاطر اجازه ای که دادم حرفاشونو بزنن متنفر بشی همش خودتو سرزنش کنی همش گریه کنی بگی چراا بعدش همش اون ادمه جلو چشمت باشه با پررویی تمام بیاد برات کامنت بذاره بگه برات متاسفم وکلی حرف دیگه که لایق خودشه بهت بگه...بعد تو گیج می مونی که مگه من چی کارکردم انگار من دروغ گفتم من فیلم بازی کردم بعد از شنیدین حرفایی که پشت سر من پیش دوستم زده بودن تصمیم گرفتم دیگه ساکت شم لال لال ...
آره من فقط فقط بخاطر داستان های تخیلیییی این آدم کلی غصه خوردم وناراحت شدم بخاطر این آدم برادرم دیدش بهم عوض شد فکرای اشتباه راجبم کرد قضاوت های حتی فکر بهش اذیتم میکنه ومن از روی دلسوزی به داستان های تخیلی ایشونننن گوش می دادم اون حجم ناراحتی خواهر تخیلی شکست های پیاپی عشقی ایشوننن باهاشون هم کلام شدم واشتباه محض بود
مجازی شده مر از دروغایی که سروته نداره
شده پر از ادمایی که فقط برا جبران کمبود های خودشون میان سمتت که یک چند سواحی با تو خوش باشن
ادم هایی که دروغ میگن تانظرتو جلب کنن ادم هایی که هیچ ارزشی براشون مهم نیست ..براشون مهم نیست شاید دارن با این کاراشون طرف مقابلو نابود می کنن...شابد طرف مقابلت ساده باشه زود باور باشه با این کارای تو نابود بشه...داغون بشه...متل من صحرایی که اون موقع 17 سالش بود...اعتماد به نفس نداشت اهل تظاهر و خود نمایی نبود متل احمقا همه چی رو زود باور می کرد ...
مجازی شد نابودیه زندگی من مخصوصا تو سالی که طلایی ترین سال زندگیم بود که من دایم درگیر دروغای ایشون بود ...احمق فرض شدنم
خیلی درد داره حرفامممم خیلی ... شاید هیچکس نفهمه...شاید درک نکنه...
شابد کسی گریه های منو باور نکنه...
میدونی سخته دوستات ازت بپرسن چرا این قدر لاغر شدی...بعد نتونی جوابی بدی بخندی سرتو بنداری پایین ...
سخته کتابتو باز کنی که درس بخونی بعدش کل ماجرا متل یک فیلم جلو چشات رد شده باز گریه کنی ...
سخته پیش خودت بی ارزش بشی...
مجازی زندگی واقعی من رو تو یه سال نابود کرد
قلم من اونقدر رون نیست تا بتونم چیری که بهم گذشت راحت بنویسم 
برچسب:
نویسنده: الینا زارعی